سفارش تبليغ

بصيرت

 

*  *يامهدي  *  يااباصالح  *  يامـوعود  *  ياحجة الله  *  يابقية الله  *  ياصاحب الزمـان  *  ياصاحب الامـر  *  ياخاتـم  *  ياقائـم  *  يامـنصور  *   ياخلف صالـح  *  يامـنتقم  *  ياولي عصر  *

 
  <-السلام علیک یااباصالح المهدی عج >

زندگي زيباست اما...
چهارشنبه 19 اسفند 1388 ساعت 11:0 عصر

زندگي زيباست اما شهادت از آن زيباتر است...


سلامت تن زيباست اما پرنده عشق، تن را قفسي مي بيند که در باغ، نهاده باشند


و مگر نه آنکه گردن­ها را باريک آفريده­اند تا در مقتل کربلاي عشق، آسان­تر بريده شوند!


و مگر نه آنکه از پسر آدم، اهلي ازلي ستانده اند که حسين(ع) را از سر خويش بيشتر دوست داشته باشد!


و مگر نه آنکه خانه تن راه فرسودگي مي پيمايد تا خانه روح آباد شود!


و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني که کره زمين باشد براي ماندن در اصطبل خواب و خور آفريده­اند؟


و مگر از درون اين خاک اگر نردباني به آسمان نباشد جز کرمهايي فربه و تن پرور بر مي آيد؟


اي شهيد اي آنکه بر کرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي، دستي بر­ آر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون کش.


شهيد مرتضي آويني



نظر محبان مهدی عج()
شهادت



حيا و نهايت آن در کلام اميرالمؤمنين
سه‏شنبه 11 اسفند 1388 ساعت 11:42 صبح

بسم الله الرحمن الرحيم


انه خير ناصر و معين.


اميرالمؤمنين علي (ع) مي فرمايند:
ثلاث لا يستحيي منهن: خدمة الرجل ضيفه و قيامة عن مجلسه لابيه و معلمه و طلب الحق و ان قل


از سه کار حيا نبايد کرد: خدمت کردن به ميهمان، برخاستن انسان از جايگاه خود براي پدر و آموزگار و طلب حق اگر چه اندک باشد.


همچنين ايشان مي فرمايند:
غاية الحياء ان يستحيي المرء من نفسه


نهايت حيا آن است که انسان از خود حيا کند.


غررالحکم باب الحياء


و العاقبة للمتقين



نظر محبان مهدی عج()
اخلاقي



لسان الغيب و مهدي (عج)
سه‏شنبه 27 بهمن 1388 ساعت 12:13 صبح

بيا   که    رايت    منصور   پادشاه  رسيد          نويد فتح  و بشارت  به مهر و ماه رسيد


جمال  بخت   ز  روي  ظفر  نقاب  انداخت         کمال   عدل   به   فرياد   دادخواه   رسيد


سپهر  دور  خوش  اکنون  کند  که ماه  آمد         جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد


ز  قاطعان  طريق   اين  زمان  شوند ايمن          قوافل  دل  و  دانش  که مرد  راه   رسيد


عزيز    مصر   به  رغم   برادران  غيور          ز قعر  چاه  بر  آمد  به  اوج  ماه  رسيد


کجاست  صوفي  دجال  فعل   ملحد   شکل         بگو   بسوز  که   مهدي  دين  پناه  رسيد


صبا بگو که چه­ها بر سرم در اين غم عشق        ز  آتش  دل  سوزان   و   دود   آه  رسيد


ز  شوق  روي  تو  شاها  بدين  اسير فراق         همان  رسيد کز آتش  به  برگ کاه رسيد


مرو  به خواب  که  حافظ  به  بارگاه  قبول         ز ورد نيم شب  و درس  صبحگاه  رسيد


 



نظر محبان مهدی عج()
امام زمان (عج)



تسليم در برابر حق و ادب پرسش
يکشنبه 25 بهمن 1388 ساعت 2:38 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


 انه خير ناصر و معين


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم * رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي


آيه­اي که ملاحظه مي کنيد آموزه­هاي بسياري در ميان آن نهفته است. اما آنچه که بيش از هر چيز رو خود بنده تأثير گذاشت، اين موضوع بود که آموختم  چگونه شبهات خودم رو در مورد دين مبين اسلام و آموزه­هاي آن مطرح کنم و خضوع و خشوع در برابر کلام حق را آموختم (البته همواره بايد ادب پرسش را رعايت کرد). انشاءالله که ما جزء مؤمنين باشيم.


[سوره البقرة (2): آيه 26]


إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ کَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ کَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ کَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقِينَ (26)


همانا خداوند از اينکه به پشه‏اى (يا فروتر) يا بالاتر از آن مثال بزند شرم ندارد، پس آنهايى که ايمان دارند مى‏دانند که آن (مثال) از طرف پروردگارشان به حقّ است، ولى کسانى که کفر ورزيدند گويند: خداوند از اين مثل چه منظورى داشته است؟ (آرى،) خداوند بسيارى را بدان (مثال) گمراه و بسيارى را بدان هدايت مى‏فرمايد. (امّا آگاه باشيد که) خداوند جز افراد فاسق را بدان گمراه نمى‏کند.


(العبد: اگر بخواهيم متوجه تفاوت نگاه مومن و کافر شويم بايد تکيه را به درستي در جمله قرار دهيم. به عبارتي مومن با ادب پرسش خويش را مطرح مي کند و حتي اگر متوجه نشد، چون قبل از اين به يقين رسيده که اين قرآن از جانب پروردگارش هست، مي فهمد که ايراد از او و ظرف اوست (مشکل از گيرنده است نه فرستنده). اما کافر به زبان معيار فارسي اينگونه ميگويد: که چي بشه مثلا خدا اين مثالو زده؟ مسلما کسي که اينگونه بپرسد، اولا راه عقل را بر خود بسته و ثانيا به دنبال پاسخ سوال نيست بلکه هدفش تنها لجبازي و مخالفت است.)


تفسير نور، ج 1، ص: 78
نکته‏ها:
کلمه «بعوض» به معناى پشه و ريشه‏ى آن از «بعض» مى‏باشد که به جهت کوچکى جثّه به آن اطلاق شده است. «2»


مثال‏هاى قرآن، براى همه‏ى مردم است و از هر نوع مثلى نيز در آن آمده است:


 «وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ فِي هذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» «3» البتّه اين مثل‏ها را نبايد ساده انگاشت، زيرا دانشمندان، کُنه آن را درک مى‏کنند: «وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ» «4» در مثال زدن، تذکّر، تفهيم، تعليم، بيان و پرده‏بردارى از حقايق نهفته است و در کتاب‏هاى آسمانىِ پيشين نيز همانند تورات و انجيل و در


__________________________________________________


(2). مفردات راغب. (3). روم، 58. (4). عنکبوت، 43.


 تفسير نور، ج‏1، ص: 79
سخنان رسول اکرم و ائمه اهل بيت عليهم السلام فراوان ديده مى‏شود. در تورات نيز بخشى به نام «أمثال سليمان» وجود دارد.
بعضى از مخالفان اسلام که از برخورد منطقى و آوردن مثلِ قرآن عاجز ماندند، مثال‏هاى قرآن را بهانه قرار داده و مى‏گفتند:
شأن خداوند برتر از آن است که به حيواناتى چون مگس يا عنکبوت مثال بزند. «1»
و اين مثال‏ها با مقام خداوند سازگار نيست. و بدينوسيله در آيات قرآن تشکيک مى‏کردند. «2» خداوند با نزول اين آيه به بهانه‏گيرى‏هاى آنان پاسخ مى‏دهد.


سؤال: چرا خداوند گروهى را با قرآن و مثال‏هاى آن گمراه مى‏کند؟
پاسخ: خداوند کسى را گمراه نمى‏کند، بلکه هر کس در برابر حقايق قرآن بايستد، خود گمراه مى‏شود و بدين معنى مى‏توان گفت که قرآن، سبب گمراهى او گرديد.
چنان که در پايان همين آيه مى‏فرمايد: «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» يعنى‏
فسق مردم سبب گمراهى آنان مى‏باشد.


راستى مگر مى‏شود خداوند مردم را به ايمان تکليف کند، ولى خودش آنان را گمراه کند؟! و مگر مى شود اين همه پيامبر و کتب آسمانى نازل کند، ولى خودش مردم را گمراه کند؟! مگر مى‏شود از ابليس به خاطر گمراه کردن انتقاد کند، ولى خودش ديگران را گمراه نمايد؟!


گرچه در اين آيه، هدايت و گمراهى بطور کلّى به خداوند نسبت داده شده است،


__________________________________________________


 (1). در سوره عنکبوت آيه 41، قدرت‏هاى غير الهى به خانه عنکبوت تشبيه شده و در سوره حجّ آيه 73 فرموده که ديگران حتّى توانايى آفريدن يک مگس را ندارند.
 (2). اصولًا چرا خداوند از مثال زدن به پشه، شرم کند؟ مگر آفريدن پشه، شرم داشت که مثال زدن به آن نيز شرم داشته باشد؟


کوچکى پشه نبايد مورد بهانه باشد، زيرا همين پشه تمام اعضاى فيل را در اندازه کوچکتر دارد و علاوه بر آن دو شاخک نيز دارد. خرطوم تو خالىِ آن همانند ظريف‏ترين و دقيق‏ترين سرنگ است که مى‏تواند اين پشه‏ى کوچک، بزرگترين حيوان را عاجز کند. از امام صادق عليه السلام نقل شده است که به کوچکى پشه ننگريد که هر چه فيل دارد او هم دارد، به علاوه دو بال که فيل ندارد. تفسير مجمع البيان.


تفسير نور، ج‏1، ص: 80
ولى آيات ديگر، مسئله را باز نموده و مى‏فرمايد: «يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنابَ» «1»
خداوند کسانى را هدايت مى‏کند که به سوى او بروند.


و «يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ» «2»
به دنبال‏ کسب رضاى او باشند.


و «الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» «3»
آنان که در راه او جهاد کنند.


و بر عکس، کسانى که با اختيار خود در راه کج حرکت کنند، خداوند آنان را به حال خود رها مى‏کند. مراد از گمراه کردن خدا نيز همين معناست. چنان که درباره کافران، ظالمان، فاسقان و مسرفان جمله «لا يَهْدِي» بکار رفته است. به‏قول سعدى:


          راه است و چاه و ديده بينا و آفتاب             تا آدمى نگاه کند، پيش پاى خويش‏


         چندين چراغ دارد و بيراهه مى‏رود             بگذار تا بيفتد و بيند، سزاى خويش‏


(العبد: بيچاره آن کسي است که خداوند او را به حال خود رها کند، آنگاه است که او (به اسم آزادي و رهايي!) کجراهه مي رود. اعوذ بالله من نفسي)


پيام‏ها:


1 حيا و شرم در مواردى است که کار شرعاً، عقلًا يا عرفاً مذموم باشد. امّا در بيان حقايق، شرم و خجالت پسنديده نيست. «لا يَسْتَحْيِي»  2 حقايق والا و مهم را مى‏توان با زبان ساده و مثال بيان نمود. «أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا» 3 مؤمن کلام خدارا باور دارد و مطيع آن است. «فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ» 4 مثال‏هاى قرآن، وسيله تربيت و رشد است. «فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ» 5 مثال‏هاى قرآن، حقّ و در مقام بيان حقايق است. «أَنَّهُ الْحَقُّ» 6 انسانِ حقيقت‏جو، از هر نورى راه را مى‏يابد، ولى شخص بهانه‏گير و اشکال‏تراش، به هر چراغى خرده مى‏گيرد. «ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا» 7 کفر و لجاجت، عامل بهانه‏گيرى است. «ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا» 8 فسق، موجب گمراهى و مانع شناخت حقايق است. «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» 9 مثال‏هاى قرآن، وسيله هدايت يا ضلالت است. «يُضِلُّ بِهِ، يَهْدِي بِهِ» 10 خداوند، پيمان‏شکن را فاسق و فاسق را گمراه مى‏کند. «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ»


__________________________________________________


 (1). رعد، 27. (2). مائده، 16. (3). عنکبوت، 69.


اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه


و العاقبة للمتقين


 



نظر محبان مهدی عج()
اخلاقي



حديث عنوان بصري
سه‏شنبه 13 بهمن 1388 ساعت 10:2 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


عمل کردن به روايت عنوان بصري يک دستور اساسي مرحوم آيت الله سيد علي قاضي رضوان الله تعالي بوده است. ايشان به شاگردانشان مي فرموده­اند که بايد اين روايت را در جيب خود داشته باشند و هفته­اي يکي دوبار آن را مطالعه نمايند.


عنوان بصري که 94 سال از عمرش سپري شده بود، پس از چندين بار مراجعه به خدمت امام صادق(ع) مي رسد و پاسخ امام صادق(ع) را در پاسخ به علم آموزي چنين نقل مي کند (با تلخيص):
عرضه داشتم از خداوند مي خواهم از علم شما روزيم فرمايد.
حضرت فرمود:علم به آموختن نيست. علم نور است و در قلب کسي قرار مي گيرد که خداوند تبارک و تعالي هدايت او را اراده فرموده باشد، بنابراين اگر علم مي خواهي ابتدا بايد حقيقت عبوديت را در وجودت بخواهي و علم را با عمل کردن طلب کني و از خداوند طلب فهم کن تا علم را به تو بفهماند.
عرض کردم حقيقت عبوديت و بندگي چيست؟


فرمود به سه چيز است:
1)اينکه بنده خدا در مورد آنچه که پروردگار به او سپرده است از خودش مالکيتي نبيند، چرا که بندگان داراي ملک نمي باشند، همه اموال را مال خدا مي بينند و در آن جايي که خداوند ايشان را امر نموده است که بنهند، مي گذارند.
2)بنده خدا براي خودش مصلحت و تدبير انديشي نمي کند.
3) تمام اشتغال او در کاري است که خداوند به آن امر فرموده است و يا از آن نهي فرموده است.


بنابراين ، اگر بنده خدا براي خودش مِلکيتي را در آنچه که خدا به او سپرده است نبيند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالي بدان امر کرده است بر او آسان مي شود و چون بنده خدا تدبير امور خود را به مدبرش بسپارد، مصائب و مشکلات دنيا بر وي آسان ميگردد . و زماني که اشتغال ورزد به آنچه را که خداوند به وي امر کرده و نهي نموده است ، ديگر فراغتي از آن دو امر نمي يابد تا مجال و فرصتي براي خودنمائي و فخريه نمودن با مردم پيدا نمايد . پس چون خداوند، بنده خود را به اين سه چيز گرامي بدارد، دنيا و ابليس و خلائق بر وي سهل و آسان ميگردد و دنبال دنيا به جهت زياده اندوزي و فخريه و مباهات با مردم نميرود، و آنچه را که از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مي نگرد، آنها را به جهت عزّت و علو درجه خويشتن طلب نمي نمايد و روزهاي خود را به بطالت و بيهوده رها نمي کند.


و اين است اولين پله از نردبان تقوي. خداوند تبارک و تعالي مي فرمايد: آن سراي آخرت را ما قرار مي دهيم براي کساني که در زمين اراده بلند منشي ندارند و دنبال فساد نمي گردند و تمام مراتب پيروزي و سعادت در پايان کار، انحصاراً براي مردمانم با تقواست.
عرض کردم مرا توصيه اي بفرماييد:
فرمودند: تورا به نه چيز وصيت مي کنم که آنها توصيه من به همه آرزومندان سير و سلوک الي الله است.
سه مورد در تربيت و رياضت نفس است؛سه مورد در حلم و بردباري و صبر است و سه امر ديگر در علم و دانش است.

آنچه در تربيت و رياضت نفس است:
1) مبادا چيزي را بخوري که به آن اشتها نداري چرا که موج حماقت و ناداني ميشود.
2) تا گرسنه نشوي چيزي را نخور
3) زماني که غذايي خوردي با نام خدا و حلال باشد.همواره حديث حضرت رسول (ص) رابه ياد داشته باش که فرمود:آدمي هيچ ظرفي را بدتر از شکمش پر نکرده است. پس هنگامي که خواست غذا بخورد يک سوم شکمش را براي آب ،يک سوم را براي طعام و يک سوم را براي نفس قرار دهد.


اما سه موردي که در آن حلم و بردباري است:
1) اگر کسي به تو گفت که اگر يکي بگويي ده تا مي شنوي به او بگو اگر ده تا بگويي سخني نمي شنوي.
2)اگر کسي به تو دشنام داد به او بگو اگر تو راست مي گويي از خداوند مي خواهم مرا ببخشد و اگر دروغ مي گويي از خداوند مي خواهم تو را ببخشد.
3) اگر کسي تو را تهديد به دشنام کرد تو او را به خير خواهي و نصيحت و مراعات دعوتش کن.

و در آخر سه امري که در علم و دانش است:
1) آنچه را نمي داني از عالمان بپرس و مبادا براي به زحمت انداختن و امتحان کردن آنها سوال کني.
2) مبادا براساس خود رأيي دست به کاري بزني که به آن علم نداري و در تمامي امور تا آنجا که ممکن است مسير احتياط را رها نکن.
3)همان گونه که از شير درنده فرار مي کني از فتوا دادن بدون علم بپرهيز و گردن خود را پل عبور مردم نکن.


اي اباعبدالله ديگر برخيز از نزد من! چرا که تحقيقاً براي تو خيرخواهي کردم و ذکر و ورد مرا بر من فاسد مکن، زيرا که من مردي هستم که روي گذشت عمر و ساعات زندگي حساب دارم و نگرانم از آن که مقداري از آن بيهوده تلف شود و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند براي آن کسي باد که از هدايت پيروي مي کند و متابعت از پيمودن طريق مستقيم مي نمايد.
بحارالأنوار ج : 1 ص : 225


العبد: آري، امام زمان (عج) زماني ظهور مي کنند که جامعه بشري متوجه اين موضوع شود که خداوند مصلحت و تدبير امور ما را از ما بهتر مي داند!
در مورد اين روايت شرح­هاي زيادي شده است، و شرح اين روايت در يکي از سايت­ها در قالب 175 جلسه! موجود است که توسط يکي از علما تبيين شده است (اينجا). پس به راحتي از کنار اين احاديث عبور نکنيم.


اما نکته­اي اجمالي در مورد واژه علم:
هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَکِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ (2 جمعه)
آن علمي که رايج است، داناييست و تفاوت است با علم حقيقي که نور مي باشد، چرا که علم حقيقي، دارايي مي باشد و اگر دانايي با عمل (تزکيه نفس) همراه شود، نتيجه آن علم حقيقي (نور) خواهد بود.  


حواسمان باشد که العلم (دانايي) هو الحجاب الاکبر. علم بي عمل به بد جاهايي ما را خواهد کشاند.


صائب تبريزي يک بيتي دارند که امام رضا(ع) نيز از آن استفاده نموده­اند:
آيينه شو جمال پري طلعتان طلب...........................جارو کن خانه را پس ميهمان طلب


با تشکر از يکي از محبان مهدي (عج) که اين روايت را پيشنهاد نمودند.


اللهم عجل لوليک الفرج والعافية و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه


و من الله التوفيق


 



نظر محبان مهدی عج()
اخلاقي، عرفاني



جهاد با نفس
دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 11:55 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


امروز 12 بهمن مصادف است با ورود امام خميني (ره) به ميهن و اين روز را به تمام انقلابيون تبريک عرض مي نمايم. امام خميني (ره) بزرگمردي است که همانند تمامي ائمه اطهار و اولياءالله او را آن طور که بايد نشناخته­ايم (در حقيقت آنها را اصلاً نشناخته­ايم). ايراد بزرگان اين است که همانند بقيه مي خورند، مي خوابند، در ميان مردم رفت و آمد مي کنند و حتي همانند بقيه نماز مي خوانند!!! اگر وجودمان خالي از معصيت بود قطعاً مقامشان را با چشم دل درک مي کرديم.


يکي از کتب اخلاقي عرفاني (به حق کامل در سير و سلوک الي الله) حضرت امام، چهل حديث ايشان مي باشد که در آن چهل حديث ائمه را بسط و شرح داده­اند و در ابتداي اين کتاب، ايشان نوشته­اند که اجازه روايت را از چه کساني گرفته­اند (عملي مرسوم تا از جعل احاديث جلوگيري شود و اين سلسه اسناد گاهي به محمد بن يعقوب کلينى (قدس الله اسرارهم) مي رسد). البته اشخاص متعددي از خود، کتب چهل حديث را به جاي گذاشته­اند، چرا که روايتي از پيامبر اکرم (ص) متواتر است که ايشان مي فرمايند: هر که از براى نفع امت من چهل حديث از بر کند، خدايتعالى او را روز حساب فقيهى دانشمند بر انگيزد.


آنچه که در ادامه مشاهده مي کنيد، بخش­ اول حديث اول در جهاد با نفس مي باشد که در ارتباط با نشئه ملک و ظاهر (بدن) مي باشد [با اندکي تلخيص].


سـکـونى از حضرت ابى عبدالله الصادق ، عليه السلام ، حديث کند که فرمود: همانا پـيـغـمـبـر، صـلى الله عـليه و آله ، فرستاد لشکرى را. پس چون که برگشتند فرمود: آفـريـن بـاد بـه گروهى که به جاى آوردند جهاد کوچک را، و به جاى ماند بر آنها جهاد بزرگ . گفته شد اى پيغمبر خدا چيست جهاد بزرگ ؟ فرمود: جهاد نفس است . فروع کافى ، ج 5، ص 12 کتاب جهاد، باب وجوه جهاد حديث 3.


بدان که انسان اعجوبه اى است داراى دو نشئة و دو عالم : نشئه ظاهره ملکيه دنيويه که آن بـدن او اسـت ؛ و نشئه باطنه غيبيه ملکوتيه که از عالم ديگر است . و نفس او، که از عالم غـيـب و مـلکوت است ، داراى مقامات و درجاتى است که از براى هر يک از مقامات و درجات آن جنودى اسـت رحـمـانـى و عـقـلانى ، که آن را جذب به ملکوت اعلى و دعوت به سعادت مى کنند، و جـنـودى اسـت شـيـطانى و جهلانى که آن را جذب به ملکوت سفلى و دعوت به شقاوت مى کـنـنـد. و هـميشه بين اين دو لشکر جدال و نزاع است ، و انسان ميدان جنگ اين دو طايفه است : اگـر جـنود رحمانى غالب شد، انسان از اهل سعادت و رحمت است و در سلک ملائکه منخرط، و در زمـره انـبـيـا و اوليـا و صـالحـيـن مـحـشـور اسـت ، و اگـر جـنـود شـيـطـانـى و لشـکـر جـهـل غالب آمد، انسان از اهل شقاوت و غضب است ، و در زمره شياطين و کفار و محرومين محشور اسـت .


مقام اول : نشئه ملک و ظاهر
فصل ، اشاره به مقام اول نفس
بدان که مقام اول نفس و منزل اسفل[پست­تر، پايين­تر] آن ، منزل ملک و ظاهر و دنياى آن است ، که اشعه و انـوار غـيـبـيـه آن در ايـن بـدن مـحـسوس و بنيه ظاهره تابيده و او را زندگانى عرضى بـخـشـيـده و در ايـن بدن کرده ، و ميدان جنگ آن همين بدن است ، و قواى ظاهره آن ، لشکر آن اسـت کـه در اقاليم سبعه ملکيه ، يعنى گوش و چشم و زبان و شکم و فرج و دست و پا، بسط پيدا کرده . و تمام اين قواى منتشره در اين ممالک سبعه در تحت تصرف نفس است به مقام وهم ، زيرا که وهم سلطان قواى ظاهره و باطنه نفس است . پس اگر وهم حکومت نـمـود در آنـهـا بـه تـصرف خود يا شيطان ، اين قوا جنود شيطان گردند و مملکت در تحت سـلطـنـت شـيـطـان واقـع شـود، و لشـکـر رحـمـان و جـنـود عـقل مضمحل گردند و شکست خورده رخت از نشئه ملک و دنياى انسان درکشند و هجرت نمايند، و مـمـلکـت خـاص بـه شـيـطـان گـردد. و اگـر وهـم در تـحـت تـصـرف عـقـل و شـرع در آنـهـا تـصـرف نـمـايـد و حـرکـات و سـکـنـات آنـهـا در تـحـت نـظـام عـقـل و شرع باشد، مملکت رحمانى و عقلانى شود و شيطان و جنودش از آن رخت بربندند و دامن در کشند. پس جهاد نفس که جهاد بزرگ است ، و از کشته شدن در راه حق تعالى بالاتر اسـت ، در ايـن مـقام عبارت است از غلبه کردن انسان بر قواى ظاهره خود، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن ، و مملکت را از لوث وجود قواى شيطان و جنود آن خالى نمودن است .
فصل ، در تفکر است
بـدان کـه اول شـرط مـجـاهـده بـا نـفـس و حـرکت به جانب حق تعالى تفکر است .
و تـفـکـر در ايـن مـقام عبارت است از آنکه انسان لااقل در هر شب و روزى مقدارى ـ ولو کم هم بـاشـد ـ فـکر کند در اينکه آيا مولاى او که او را در اين دنيا آورده و تمام اسباب آسايش و راحـتـى را از بـراى او فـراهـم کـرده ، و بـدن سـالم و قـواى صـحـيحه ، که هر يک داراى منافعى است که عقل هر کس را حيران ميکند. به او عنايت کرده ، و اين همه بسط بساط نعمت و رحـمـت کـرده ، و از طـرفـى هـم ايـن هـمـه انـبـيـا فـرسـتـاده ، و کـتـابـهـا نـازل کرده و راهنماييها نموده و دعوتها کرده ، آيا وظيفه ما با اين مولاى مالک الملوک چيست ؟ آيـا تـمـام اين بساط فقط براى همين حيات حيوانى و اداره کردن شهوت است که با تمام حـيـوانـات شـريـک هـستيم ، يا مقصود ديگرى در کار است ؟ آيا انبياء کرام و اولياء معظم و حـکـمـاى بـزرگ و عـلمـاى هـر مـلت کـه مـردم را دعـوت بـه قـانـون عقل و شرع مى کردند و آنها را از شهوات حيوانى و از اين دنياى فانى پرهيز مى دادند با آنـهـا دشـمـن داشـتـنـد و دارنـد، يـا راه صـلاح مـا بـيـچـاره هـاى فـرو رفـتـه در شهوات را مثل ما نمى دانستند؟
اگـر انـسـان عـاقل لحظه اى فکر کند مى فهمد که مقصود از اين بساط چيز ديگر است ، و منظور از اين خلقت عالم بالا و بزرگترى است ، و اين حيات حيوانى مقصود بالذات نيست . و انـسـان عـاقـل بـايـد در فـکـر خـودش بـاشـد، و بـه حال بيچارگى خودش رحم کند و با خود خطاب کند:
اى نفس شقى که سالهاى دراز در پى شـهـوات عـمـر خـود را صـرف کـردى و چـيزى جز حسرت نصيبت نشد، خوب است قدرى به حـال خـود رحم کنى ، از مالک الملوک حيا کنى ، و قدرى در راه مقصود اصلى قدم زنى ، که آن مـوجـب حيات هميشگى و سعادت دائمى است ، و سعادت هميشگى را مفروش به شهوات چند روزه فـانى ، که آن هم به دست نمى آيد حتى با زحمتهاى طاقت فرسا. قدرى فکر کن در حـال اهـل دنيا از سابقين تا اين زمان که مى بينى . ملاحظه کن زحمتهاى آنها و رنجهاى آنها در مقابل راحتى آنها چقدر زيادتر و بالاتر است ، در صورتى که براى هر کس هم راحتى و خوشى پيدا نمى شود. آن انسانى که در صورت انسان و از جنود شيطان است و از طرف او مـبـعـوث اسـت و تـو را دعـوت بـه شـهوات مى کند و مى گويد زندگانى مادى را بايد تـامـيـن کـرد، قـدرى در حـال خود او تاءمل کن ، و قدرى او را استنطاق کن ببين آيا خودش از وضعيت راضى است ؟ يا آنکه خودش مبتلا است مى خواهد بيچاره ديگرى را هم مبتلا کند؟
و در هـر حـال از خـداى خـود با عجز و زارى تمنا کن که تو را آشنا کند و وظايف خودت که بايد منظور شود ما بين تو و او. و اميد است اين تفکر که به قصد مجاهده با شيطان و نفس امـاره اسـت ، راه ديـگـرى بـراى تـو بـنـمـايـانـد و مـوفـق شـوى بـه منزل ديگر از مجاهده .
فصل ، در عزم است
مـنـزل ديـگـر کـه بـعـد از تـفـکـر از بـراى انـسـان مـجـاهـد پـيـش مـى آيـد، مـنـزل عـزم اسـت .
بـعـضـى از مـشـايـخ مـا، اءطـال الله عمره ، مى فرمودند که عزم جوهره انسانيت و ميزان امتياز انسان است ، و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم او است .
و عزمى که مناسب با اين مقام است عبارت است از بناگذارى و تصميم بر ترک معاصى ، و فعل واجبات ، و جبران آنچه از او فوت شده در ايام حيات ، و بالاخره عزم بر اينکه ظاهر و صـورت خـود را انـسـان عـقـلى و شـرعـى نـمـايـد کـه شـرع و عـقـل بـه حـسب ظاهر حکم کنند که اين شخص ، انسان است . و انسان شرعى عبارت از آن است کـه مـوافـق مـطـلوبـات شـرع رفـتـار کـنـد، و ظـاهـرش ظـاهـر رسـول اکـرم ، صلى الله عليه و آله ، باشد، و تاءسى به آن بزرگوار بکند در جميع حـرکـات و سـکنات و در تمام افعال و تروک . و اين امرى است بس ممکن ، زيرا که ظاهر را مثل آن سرور کردن امرى است مقدور هر يک از بندگان خدا.
و بـدان کـه هـيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمى شود مگر آنکه ابتدا کند انسان از ظاهر شـريـعت . و تا انسان متاءدب به آداب شريعت حقه نشود، هيچيک از اخلاق حسنه از براى او بـه حـقـيـقـت پيدا نشود، و ممکن نيست که نور معرفت الهى در قلب او جلوه کند و علم باطن و اسرار شريعت از براى او منکشف شود. و پس از انکشاف حقيقت و بروز انوار معارف در قلب نـيـز مـتـاءدب بـه آداب ظـاهـره خـواهـد بـود. و
از ايـن جـهـت دعـوى بـعـضـى بـاطـل اسـت کـه بـه ترک ظاهر. علم باطن پيدا شود. يا پس از پيدايش آن به آداب ظاهره احـتـيـاج نباشد. و اين از جهل گوينده است به مقامات عبادت و مدارج انسانيت . و شايد موفق شدم به بيان بعضى از آن در اين ورقه ها، انشاءالله تعالى .
فصل ، اهميت عزم در ترک معاصى و انجام تکاليف
اى عـزيـز،
بـکـوش تـا صـاحب عزم و داراى اراده شوى ، که خداى نخواسته اگر بى عزم از اين دنيا هجرت کنى ، انسان صورى بيمغزى هستى که در آن عالم به صورت انـسـان مـحـشور نشوى ، زيرا که آن عالم محل کشف باطن و ظهور سريره است . و جرئت بر مـعـاصى کم کم انسان را بى عزم مى کند، و اين جوهر شريف را از انسان مى ربايد. استاد مـعـظم ما، دام ظله ، مى فرمودند بيشتر از هر چه گوش کردن به تغنيات سلب اراده و عزم از انسان مى کند.
پـس اى بـرادر، از مـعـاصـى احـتراز کن ، و عزم هجرت به سوى حق تعالى نما، و ظاهر را ظـاهـر انـسـان کـن ، و خـود را در سـلک اربـاب شـرايـع داخـل کـن ، و از خـداونـد تـبـارک و تـعـالى در خـلوات بـخـواه کـه ترا در اين مقصد همراهى فـرمـايـد، و رسـول اکـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، و اهـل بـيت او را شفيع قرار ده که خداوند به توفيق عنايت فرمايد و از تو دستگيرى نمايد در لغـزشـهـايـى که در پيش دارى ، زيرا که انسان در ايام حيات لغزشگاههاى عميقى دارد کـه مـمـکن است در آن واحد به پرتگاه هلاکت چنان افتد که ديگر نتواند از براى خود چاره بـکـنـد، بـلکـه در صـدد چـاره جـويـى هـم بـرنـيـايـد ، بـلکـه شـايـد شـفـاعت شافعين هم شامل حال او نشود. نعوذبالله منها.
فصل ، در مشارطه و مراقبه و محاسبه است
و از امورى که لازم است از براى مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است . مشارطه آن اسـت کـه
در اول روز مثلا با خود شرط کند که امروز برخلاف فرموده خداوند تبارک و تعالى رفتار نکند. و اين مطلب را تصميم بگيرد. و معلوم است يک روز خلاف نکردن امرى اسـت خـيـلى سـهـل ، انسان مى تواند به آسانى از عهده برآيد. تو عازم شو و شرط کن و تـجـربـه نـمـا بـبـيـن چقدر سهل است . ممکن است شيطان و جنود آن ملعون بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است ، او را از روى واقع و قلب لعن کن ، و اوهام باطله را از قلب بيرون کن ، و يک روز تجربه کن ، آن وقت تصديق خواهى کرد.
و پـس از ايـن مـشارطه ، بايد وارد مراقبه شوى . و آن چنان است که در تمام مدت شـرط. مـتـوجـه عـمـل بـه آن بـاشـى ، و خـود را مـلزم بـدانـى بـه عمل کردن به آن ، و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد که امرى را مرتکب شوى که خلاف فـرمـوده خـداسـت ، بدان که اين از شيطان و جنود اوست که مى خواهند تو را از شرطى که کـردى بـاز دارنـد. بـه آنـهـا لعـنـت کـن و از شـر آنـهـا بـه خـداونـد پـنـاه بـبـر، و آن خيال باطل را از دل بيرون نما، و به شيطان بگو که من يک امروز با خود شرط کردم که خـلاف فرمان خداوند تعالى نکنم ، ولى نعمت من سالهاى دراز است به من نعمت داده ، صحت و سـلامـت و امنيت مرحمت فرموده و مرحمتهايى کرده که اگر تا ابد خدمت او کنم از عهده يکى از آنها برنمى آيم سزاوار نيست يک شرط جزئى را وفا نکنم . اميد است انشاءالله شيطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آيد. و اين مراقبه با هيچ يک از کارهاى تو، از قبيل کسب و سفر و تحصيل و غيرها، منافات ندارد.
و بـه هـمـيـن حال باشى تا
شب که موقع محاسبه است . و آن عبارت است از اينکه حـساب نفس را بکشى در اين شرطى که با خداى خود کردى که آيا به جا آورد، و با ولى نـعـمـت خـود در ايـن معامله جزئى خيانت نکردى ؟ اگر درست وفا کردى ، شکر خدا کن در اين توفيق و بدان که يک قدم پيش رفتى و مورد نظر الهى شدى ، و خداوند انشاءالله تو را راهـنـمايى مى کند در پيشرفت امور دنيا و آخرت ، و کار فردا آسانتر خواهد شد. چندى به اين عمل مواظبت کن ، اميد است ملکه گردد از براى تو به طورى که از براى تو کار خيلى سـهـل و آسـان شـود، بلکه آن وقت لذت مى برى از اطاعت فرمان خدا و از ترک معاصى در هـمـين عالم ، با اينکه اينجا عالم جزا نيست لذت مى برد و جزاى الهى اثر مى کند و تو را ملتذ مى نمايد.
و بدان که خداى تبارک و تعالى تکليف شاق بر تو نکرده و چيزى که از عهده تو خارج اسـت و در خـور طـاقت تو نيست بر تو تحميل نفرموده ، لکن شيطان و لشکر او کار را بر تـو مـشـکل جلوه مى دهند. و اگر خداى نخواسته در وقت محاسبه ديدى سستى و فتورى شده در شـرطـى کـه کـردى ، از خـداى تعالى معذرت بخواه و بنا بگذار که فردا مردانه به عمل شرط قيام کنى . و به اين حال باشى تا خداى تعالى ابواب توفيق و سعادت را بر روى تو باز کند و تو را به صراط مستقيم انسانيت برساند.
فصل ، در تذکر است
و از امـورى کـه انـسـان را معاونت کامل مى نمايد در مجاهده با نفس و شيطان ، و بايد انسان سـالک مـجاهد خيلى مواظب آن باشد، تذکر است . و ما اين مقام را به ذکر آن ختم مى کـنيم با اينکه خيلى از مطالب باقى است . و آن در اين مقام عبارت است از ياد خداى تعالى و نعمتهايى که به انسان مرحمت فرموده .
بـدان که از امور فطريه ، که هر انسان جبلة و فطرة بدان حکم مى کند، احترام منعم است . و هر کس در کتاب ذات خود اگر تاءملى کند، مى بيند که مسطور است که بايد از کسى که به انسان نعمتى داد احترام کند. و معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بـى غـرضـتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بيشتر است . مثلا فرق واضح است در احترام بين کسى که به شما يک اسب مى دهد و آن منظور نظرش هست ، با کسى که يک ده شـشـدانگى بدهد و در اين دادن منتى هم نگذارد. مثلا اگر دکترى شما را از کورى نجات داد فطرتا او را احترام مى کنيد، و اگر از مرگ نجات داد بيشتر احترام مى کنيد. اکنون ملاحظه کن نعمتهاى ظاهره و باطنه که مالک الملوک جل شاءنه به ما مرحمت کرده که اگر جن و انس بخواهند يکى از آنها را به ما بدهند نمى توانند و ما از آن غفلت داريم . مثلا اين هوايى که ما شب و روز از آن استفاده مى کنيم و حيات ما و همه موجودات محيط بسته به وجود آن است ، کـه اگـر يـک ربـع سـاعت نباشد هيچ حيوانى زنده نمى ماند، چه نعمت بزرگى است ، که اگر تمام جن و انس بخواهند شبيه آن را به ما بدهند عاجزند. و همين طور قدرى متذکر شو سـايـر نـعـيـم الهـى را از قـبـيـل صـحـت بـدن (و) قـواى ظـاهـره از قـبـيـل چـشـم و گـوش و ذوق و لمـس ، و قـواى بـاطـنـه از قـبـيـل خـيـال و وهـم و عقل و غير آن ، که هر يک منافعى دارد که حد ندارد. تمام اينها را مالک المـلوک بـه مـا عـنـايـت فـرمـوده بـدون ايـنـکـه از او بـخـواهيم ، و بدون اينکه به ما منتى تـحـمـيـل فـرمـايد. و به اينها نيز اکتفا نفرموده و انبيا و پيغمبران فرستاده و کتبى فرو فـرسـتـاده و راه سـعـادت و شـقـاوت و بهشت و جهنم را به ما نموده ، و هر چه محتاج به او بـوديـم در دنـيـا و آخـرت بـه مـا عنايت فرموده ، بدون اينکه به طاعت و عبادت ما احتياجى داشـتـه بـاشـد، يا به حال او طاعت و معصيت ما فرقى کند. فقط از براى نفع خود ما امر و نـهـى فـرمـوده . بـعـد از تـذکـر ايـن نـعمتها و هزاران نعمتهاى ديگر، که حقيقتا از شمردن کليات آن تمام بشر عاجز است چه برسد به جزئيات آن ، آيا در فطرت شما احترام همچو مـنـعـمـى لازم اسـت ؟ و آيـا خـيـانـت نـمـودن بـه هـمـچـو ولى نـعـمـتـى در نـظـر عقل چه حالى دارد؟
و نيز از امورى که در فطرت ثبت و مسطور است احترام شخص بزرگ و عظيم است . اين همه احتراماتى که مردم از اهل دنيا و ثروت مى کنند و از سلاطين و بزرگان مى نمايند، براى ايـن اسـت که آنها را بزرگ و عظيم تشخيص ‍ داده اند. آيا چه عظمتى به عظمت و بزرگى مـالک الملوک است که دنياى پست و مخلوق ناقابل آن ، که کوچکترين عوالم است و تنگترين نـشـآت اسـت ، تـاکـنـون عـقـل هيچ موجودى به آن ، نرسيده ؟ بلکه به همين منظومه شمسى خـودمان ، که از منظومات شمسى ديگر کوچکتر و در پيش شموس ديگر قدر محسوس ندارد، مـسـتکشفين بزرگ دنيا اطلاع پيدا نکرده اند. آيا اين عظيم که با يک اشاره اين همه عوالم و هـزاران هـزار عـوالم غـيـبـه را خـلق فـرمـوده لازم الاحـتـرام نـيـسـت در فـطـرت عقل ؟
و نـيـز، حـاضر در کتاب فطرت لازم الاحترام است . مى بينيد که اگر انسان از کسى خداى نـکـرده بـدگـويى کند در غيابش ‍ ، اگر حاضر شد فطرتا سکوت مى کند و از او احترام مى نمايد. و معلوم است خداى تبارک و تعالى در همه جا حاضر و تمام ممالک وجود در تحت نظر او اداره مى شود، بلکه همه نفس حضور و همه عالم محضر ربوبيت است .
اکـنـون مـتـذکـر شـو اى نفس خبيث نويسنده که چه ظلمى است بزرگ و چه گناهى است عظيم اگـر مـعـصـيـت هـمـچـو عـظـيمى را به نعمت خودش که قواى تو است در محضر مقدس خودش بـنـمايى . آيا اگر داراى يک خردله حيا باشى ، نبايد از خجلت آب شوى و به زمين فرو بروى ؟

پـس ، اى عزيز متذکر عظمت خداى خودت باش ، و متذکر نعمتها و مرحمتهاى او شو، و متذکر حـضور باش ، و ترک کن نافرمانى او را، و در اين جنگ بزرگ بر جنود شيطان غلبه کن ، و مـمـلکـت خـود را مـمـلکـت رحـمـانـى و حـقـانـى کـن ، و بـه جـاى جـنـود شـيـطـان مـحـل اقـامـت لشـکـر حـق تـعالى نما، تا آنکه خداوند تبارک و تعالى تو را توفيق دهد در مـجـاهـده مـقـام ديـگـر و در مـيدان جنگ بزرگتر که در پيش است ، و آن جهاد نفس است در عالم باطن و مقام دوم نفس.
و بـاز تـذکـر دهـم کـه در هـر حـال به خود اميدى نداشته باش که از غير خداى تعالى از کـسـى کارى برنمى آيد. و از خود حق تعالى با تضرع و زارى توفيق بخواه که تو را در اين مجاهده اعانت فرمايد تا بلکه ان شاءالله غالب آيى . انه ولى التوفيق .



نظر محبان مهدی عج()
اخلاقي، عرفاني



آيا مهدي (عج) حي و حاضر است؟
سه‏شنبه 6 بهمن 1388 ساعت 3:59 عصر

بسم الله الرحمن الرحيم


انه خير ناصر و معين


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم * رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي


براي اثبات ظهور و حضور حضرت مهدي (عج) آيات و روايات متعددي وجود دارد و سواي آن از نظر عقلي نيز اين مطلب قابل اثبات مي باشد.


اما در تفسير نور با استناد به تفسير نورالثقلين مشاهده مي شود: در روايات آمده است که با منکران امامت، با سوره قدر احتجاج کنيد.


به همين علت، ما نيز آيه 4 سوره مبارکه قدر را بيان مي کنيم:


تَنَزَّلُ الْمَلَآئِکَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن کُلِّ أَمْرٍ


در آن شب، فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان براى انجام هر کارى فرود آيند.


در روايات آمده است که با منکران امامت، با سوره قدر احتجاج کنيد.زيرا بر اساس اين سوره فرشگان هر سال شب قدر نازل مي شوند. در زمان حيات پيامبر بر وجود شريف حضرتش وارد مى‏شدند. پس از آن حضرت بر چه کسانى نازل مى‏شوند؟
 روشن است که هر کسى نمى‏تواند ميزبان فرشتگان الهى باشد و بايد او همچون پيامبر، معصوم بوده و ولايت امور بشر به عهده او باشد و او کسى جز امام معصوم نيست که در زمان ما، حضرت مهدى‏عليه السلام مى‏باشد و فرشتگان در شب قدر شرفياب محضرش مى‏شوند. تفسير نور


توضيحات العبد: ابتداي اين آيه با کلمه تنزل مي باشد که فعل مضارع و نشان از استمرار دارد، پس بايد هر ساله در شب قدر، فردي وجود داشته باشد تا ملائکه بر او وارد شوند. اما اين که چرا آن شخص بايد معصوم باشد؟ پاسخ اين سؤال مربوط به مفهومي به نام واسطه فيض مي باشد. البته توضيح کامل اين مطالب نياز به گذراندن دروسي در باب امامت و ... مي باشد. (يک تلنگر: من از خودم و انسان­هاي ديگه تعجب مي کنم که چطور ما براي همه کاري وقت داريم به جز شناخت راه و روش درست زندگيمون! مگر نه اين است که دين، راه و روش زندگيست؟ پس چرا هر کسي هر جايي از دين رو که دوست داره انتخاب مي کنه؟ چرا از دين فقط دو لا راست شدنشو ياد گرفتيم تازه اونم با چه وضعي! آخر ديني که از اخلاق، عرفان، فلسفه، سياست و و و جدا باشه به چه دردي مي خوره! نمي دونم مشکل ما در عمل به دين شبهه علميست يا شهوت عملي! شرمم باد! آيا زمان آن نشده که يه وقتي از روزمون رو بذاريم براي معرفت به دين؟)


دنيايي که ما در آن هستيم، سرشار از واسطه­هاست. ما اندکي از مهر و محبت الهي را در مهر مادري درک مي کنيم، اندکي از ربانيت خدا را در تربيت ديگران درک مي کنيم و و و. اما چرا ما براي ارتباط با خدا نيازمند واسطه هستيم؟ خوب نمي شد همينطوري مستقيم رابطه داشته باشيم؟


پاسخ اين سؤال رو در قالب يک مثال عرض مي کنم و بيش از اين معذورم:


يک ژنراتور (منبع برقي) را در نظر بگيريد که مي خواهيم توسط آن يک لامپ 100 وات را روشن کنيم. فرض بگيريد که آن لامپ بيچاره را مستقيماً به يک ژنراتور متصل کنيم! چه اتفاقي خواهد افتاد؟ (قطعاً خواهد سوخت) آيا آن لامپ تحمل قدرت عظيم ژنراتوري را که منبع انرژي (نور) مي باشد، دارد؟ آيا اين که آن لامپ را نمي توانيم مستقيماً به ژنراتور متصل کنيم، نشاني از ضعف ژنراتور مي باشد؟ قطعاً اين لامپ بوده که تحمل اون قدرت رو نداشته چرا که ظرف وجودي لامپ فقط 100 وات بوده نه اين که ژنراتور قدرت نداشته باشد. پس چه بايد کرد؟ بايد از واسطه­ و حتي واسطه­هايي ميان ژنراتور و لامپ استفاده کرد و با سيم کشي و ... قدرتي را که مورد تحمل لامپ باشد به آن انتقال داد.


حال اين تمثيل رو تو ذهنتون با مفهوم واسطه فيض مرتبط کنيد. ما ظرفيتمون خيلي کم تر از اينه که بتونيم با خدا مستقيماً رابطه داشته باشيم. حضرت موسي (ع) با اون عظمت، سي شب در کوه طور ماند و باز هم ده روز بر آن سي شب افزوده شد تا تحمل نزول تورات رو داشته باشه (حال قدرت و عظمت پيامبر اکرم (ص) برترين انسان عالم هستي را در نظر بگيريد که هر لحظه به ايشان وحي مي شد و براي تحمل وحي، نماز شب به ايشان واجب بود).


پس به همين دليل است که در روايات داريم که زمين بي حجت باقي نمي ماند و داريم که زمين بدون حضور معصوم متلاشي مي شود.


البته تأويل آيات زيادي، اشاره به حضور و ظهور حضرت دارند که به عنوان مثال دو آيه زير مربوط به حکومت در آخرالزمان به دست حضرت مي باشد:


1.سوره قصص،آيه 5که مي فرمايد:
«وَ نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ استُضعِفو فِي الاَرضِ و نَجعَلَهُم  اَئمَة وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثين»؛
و ما اراده کرده‏ايم که بر کسانى که در زمين به ضعف و زبونى کشيده شدند، منّت (نعمت بزرگ و با ارزش) گذاريم و آنان را پيشوايان و وارثين (روى زمين) قرار دهيم.


سوره نور،آيه55 که مي فرمايد:
«وَعَدالله الَذينَ امَنومِنکُم وَ عَمِلو الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِي الاَرض کَما استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَکِنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَّذي ارّتَضي لَهُم...»
خداوند به کساني از شما که ايمان آورده و عمل شايسته انجام دادند،وعده داده است که آنها را در روي زمين جانشين قرار دهد.چنانچه کساني که قبل از ايشان بودند،جانشين ساخته بود وديني که براي ايشان پسنديده در جهان استقرار خواهد بخشيد.


اين مطلب، پاسخي کوتاه به سؤالات يکي از محبان مهدي (عج) بود. البته مطلب ديگري رو هم مطرح کرده بودند که انشاءالله پاسخ خواهم داد.


اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه


و العاقبة للمتقين



نظر محبان مهدی عج()
امام زمان (عج)



 
  حرف اول ...  

  

اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِيِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي کُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

العبد

     
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

  پیوندهای روزانه  

آرشیو پیوندهای روزانه

  نوشته های پیشین  
دي 1388 [6]

  آرشیو موضوعی  
اخلاقي[5] . امام زمان (عج)[4] . عرفاني[2] . بصيرت[2] . شهادت . آخرالزمان . بيانات رهبري .

  نويسنده  
العبد


  فرم عضويت؛  
 

  لینک دوستان  

  لوگوی دوستان  

     

 RSS
پشتیبانی

www.parsiblog.com

طراح قالب
دانشجوی دانشگاه المهدی عج

  نوای وبلاگ  


  زیارتنامه امام زمان عج ؛  
زيارتنامه حضرت امام مهدی صاحب الزمان درود بر تو ای حجت خدا در روی زمين درود بر تو ای ديده خدا در بر خلقش درود بر تو ای نور خدا که هدايت شوند بدان ره جويان و گشايش بر مؤمنان درود بر تو ای پاک شده هراسان درود بر تو ای دوست خيرخواه درود بر تو ای کشتی نجات درود بر تو ای چشمه حيات و زندگی درود بر تو رحمت کند خدا بر تو و بر خاندان پاک و پاکيزه ات درود بر تو بشتابد خدا بر تو آنچه را برای تو وعده داده در ياری و ظهور امر درود بر تو ای آقای من من وابسته تو هستم عارف به آغاز و انجامت تقرب مي جوييم به سوی خدای بزرگوار به تو و به خاندان تو و انتظار ظهور تو را دارم و ظهور حق را بر دست تو و از خدا خواهم اينکه درود فرستی بر محمد و آل محمد و اينکه قرار دهی مرا از جمله منتظرين تو و پيروان و ياران تو بر عليه دشمنانت و از شهيدان در برابرت و در جمله دوستانت ای مولای من ای صاحب الزمان درود خدا بر تو و بر خاندان تو اين روز جمعه است و آن روز تو است که در آن توقع ظهورت مي رود و فرج و گشايش برای مؤمنان به دو دست توست و کشتار کافران به شمشيرت است و من ای آقايم در آن مهمان تو هستم و پناهنده تو و تو ای مولای من کريم و کريم زاده ای و مأمور پذيرايی و نگهداری پس مرا مهمان کن و پناه ده درود خدا بر تو و بر خاندان پاکت من بر تو نازل مي شوم هر کجا راحله ام روی آورد و مرا وارد نمايد و ميهمان تو هستم در هر کجا که باشم از شهرها

  ساعت انتظار؛